پخش زنده

اسم من فرهاده. سال آخر دبیرستان بودم. اون موقع‌ها، وقتی بین بچه‌های محل اسم منو می‌آوردن، همه خودشون رو جمع و جور می‌کردن و حساب کارشون رو می‌کردن.

ژاله و مسعود، زوج جوانی بودند كه اولين سال زندگی مشترك‌ خود را پشت‌‌‌سر می‌‌‌‌‌‌گذاشتند. در‌‌‌‌ضمن، آنها منتظر به ‌دنيا آمدن فرزند اولشان بودند. همۀ اطرافيان، آنها را به عنوان يك زوج خوش‌‌‌بخت می‌‌‌‌شناختند چون اين دو، زندگيشان را بر اساس عشق و علاقه شروع كرده بودند و با همان عشق اوليه، در کنار ‌هم زندگی می‌‌‌‌‏‌کردند.

من یه برادر بزرگتر از خودم داشتم که در اثر سرطان فوت کرد و من شدم تنها فرزند خونواده. همۀ ما از مرگ غیرمنتظرۀ برادرم ضربۀ سختی خوردیم.

پای دردِ دل پدر و مادر هومن نشسته بودم. آنها خودشان را برای سرنوشت تلخ پسرشان مقصر می‌دانستند. ماجرا را این‌گونه برایم بازگو کردند:

سروش از همون اول که باهاش ازدواج کردم، مرد تندخو و بداخلاقی بود.

پدرم بازاری و پولداره. من سه تا خواهر دارم و پسر تکِ خونواده هستم، برای همین، همیشه مورد توجه بوده‌ام.

بچه‌های كلاس دور حشمت را گرفته بودند، چون برادر حشمت، به تازگی از تركيه برگشته بود و تمام فكر و ذکر حشمت و دوستانش در مورد سفر برادر او بود. حشمت با آب و تاب تعريف می‌کرد که: "داداشم می‌گه، تركيه اونقدر قشنگه و به آدم خوش می‏گذره كه حد نداره. می‌گه، اونجا کشور آزادی‌يه و آدم هر كاری دلش بخواد می‌تونه بكنه و هيچ‌کی به آدم کاری نداره. تازه، داداشم کلی هم جنس با خودش آورده. بيا ببين چه لباسهايی آورده، آدم حظ می‌کنه اون‌ها رو بپوشه!".

هيچوقت احساس نمی‌کردم که توی خونه فرد مهمی هستم و وجودم اهميتی داره. هيچوقت دست پر‌محبتی به سرم کشيده نمی‌شد بلکه بر‌‌عکس، هميشه مورد تحقير و تمسخر واقع می‌شدم، به ‌حدی‌ که اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم. هميشه با برادرام مقايسه می‌شدم و همش بهم می‌گفتن که: "تو دختری، پس نمی‌تونی اينکارها رو بکنی. تو دختر‌ی، نبايد اينجور بخندی، يا اينطور بنشينی . . .!"

اون روز غرق در افکار خودم بودم. از محل کارم به خونه برمی‌گشتم. در همون حال، سختیهای زندگی مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد می‌شد.

از وقتی به یاد دارم، توی خیابونها و سرِ چهارراه­ ها می‌ایستادم و آدامس و کیک و شکلات می‌فروختم. پدرم جزو باندی بود که همه‌شون به شکل‌های مختلف گدایی می‌کردن.

فرید توی آینه خودش رو نگاه کرد. به موهاش ژل زد و ادکلن معروف سال رو هم به کت و شلوار مارک‌دارش زد. مونده بود که بین کراوات‌های مارک‌دار، کدوم‌یکی رو انتخاب کنه که هم به کت و شلوارش بیاد و هم اینکه آخرین مد روز باشه! بالاخره، بعد از اینکه سر و وضعش رو درست کرد، با عجله از پله‌ها پایین رفت و با صدای بلند گفت: "مامان، سوئیچ ماشینت رو برداشتم."

مردی چهل و سه ساله هستم. دو فرزند دارم. در خانواده‌ای مسلمان و نسبتاً مرفه به‌دنیا آمدم. گرچه همه چیز داشتم، اما هیچ وقت احساس شادی نمی‌کردم و زندگی‌ام پر از غم و اندوه بود. پس شروع کردم به جستجوی حقیقت.

بالای صفحه