پخش زنده

پدرم دو تا زن داشت و از هر کدوم، سه تا بچه. چون خانوادۀ پُرجمعیتی بودیم، والدین ما نمی‌تونستن به هر کدوم از ما وقت کافی بِدن طوری که، پدرم حتی نمی‌دونست بچه‌هاش کلاس چندم هستن!

هنگامه، وقتی چشماش رو باز کرد، دید که هنوز زنده است و روی تخت بیمارستانه. این دختر جوان که می‌بایست در اوج شادابی و طراوت باشه، چشمایی غمگین داشت. او دست به خودکشی زده بود.

دختری پونزده ساله بودم که خانواده‌ام منو به مردی شوهر دادن که ده سال از خودم بزرگتر بود. من ذاتاً دختری پرشور و حرارت و شاداب بودم و خنده هیچ‌وقت از روی لبهام محو نمی‌شد. البته نه اینکه سبک‌سر باشم، نه، بلکه نشاط و شادابی جزئی از شخصیتم بود.

از وقتی به یاد دارم، توی خیابونها و سرِ چهارراه­ ها می‌ایستادم و آدامس و کیک و شکلات می‌فروختم. پدرم جزو باندی بود که همه‌شون به شکل‌های مختلف گدایی می‌کردن.

فرید توی آینه خودش رو نگاه کرد. به موهاش ژل زد و ادکلن معروف سال رو هم به کت و شلوار مارک‌دارش زد. مونده بود که بین کراوات‌های مارک‌دار، کدوم‌یکی رو انتخاب کنه که هم به کت و شلوارش بیاد و هم اینکه آخرین مد روز باشه! بالاخره، بعد از اینکه سر و وضعش رو درست کرد، با عجله از پله‌ها پایین رفت و با صدای بلند گفت: "مامان، سوئیچ ماشینت رو برداشتم."

اول فکر می‌کردم اگه از اعتیاد آزاد بشم، به سعادت واقعی می‌رسم. اما الان با اینکه چند ماه از ترک اعتیادم می‌گذره، با مشکلات تازه‌ای روبه‌رو شده‌ام که دارن منو خرد می‌کنن.

جوانی هستم ۲۰ ساله، اما وقتی مردم به چهره‌ام نگاه می‌کنن، فکر می‌کنن ده سال مسن‌تر از این هستم. سالها اعتیاد و زندان چهره‌ام رو شکسته کرده.

۱۶ سالم بود که دور از چشم پدر و مادرم، با پسر جوونی به اسم امید آشنا شدم. دوستی ما با یه نامۀ ساده شروع شد که امید جلوی پام انداخته بود.

دختری هستم در سنین جوانی. از وقتی که به‌خاطر دارم، مادرم شبها برام قصه‌ای تعریف می‌کرد. می‌گفت: "شازده خانم کوچولويی می‌نشست جلوی آینه و از اون می‌پرسید: آینه، تو بگو! از من زیباتر هم تو دنیا هست؟

دور و بَرِ شقایق پر از کتاب‌های فال‌گیری و طالع‌بینی و کف‌بینی بود. چند سالی بود که تو خط این جور چیزها رفته بود.

۱۷ سالم بود که دیپلم گرفتم و بلافاصله در کنکور قبول شدم، در رشتۀ کامپیوتر.

مردی چهل و سه ساله هستم. دو فرزند دارم. در خانواده‌ای مسلمان و نسبتاً مرفه به‌دنیا آمدم. گرچه همه چیز داشتم، اما هیچ وقت احساس شادی نمی‌کردم و زندگی‌ام پر از غم و اندوه بود. پس شروع کردم به جستجوی حقیقت.

بالای صفحه