متفرقه | راه کجاست؟
مسعود و خواهرش پروين، برای گردش در طبيعت، به منطقۀ کوهستانی زيبايی میروند ولی راه رسيدن به محل مورد نظر خود را گم میکنند. تا اينکه، راهنمای قابلی میآيد و آنها را کمک نموده و به مقصد میرساند.
…مسعود و خواهرش پروين، برای گردش در طبيعت، به منطقۀ کوهستانی زيبايی میروند ولی راه رسيدن به محل مورد نظر خود را گم میکنند. تا اينکه، راهنمای قابلی میآيد و آنها را کمک نموده و به مقصد میرساند.
…يوحنای رسول، شاهد وقايع مصلوب شدن و رستاخيز عيسی مسيح از مردگان بود. مسيح پس از رستاخيز، برای مدتی خود را زنده بر پیروانش ظاهر میکرد تا اينکه در مقابل چشمان آنان به آسمان صعود نمود. بعد، او روحالقدس را بر شاگردان و پيروانش فروريخت و آنها قدرت يافتند و خبر خوش نجات را در تمام دنیا اعلام مینمودند. آنها آنقدر از زنده شدن عيسی مطمئن بودند که در این راه از جان خود هم گذشتند.
…يوحنای رسول، شاهد واقعۀ فجيع و بيرحمانۀ مصلوب شدن عيسی بود. او بهعنوان يک شاهد عینی، فکر میکرد که پایان ناخوشايندی را مشاهده میکند. اما در حقيقت این فقط آغاز ماجرا بود، آغاز خبر خوشِ رستگاری انسان از طريق کار تمام و کمال عيسی مسيح.
…آيا با اين گفته موافقيد که: “درخشانترين نقشۀ انسان برای خودش، با آنچه خدا برای انسان در نظر دارد، قابل مقايسه نيست”. آقای والتر، به خودش و نقشههايش اعتماد زيادی داشت، اما آنچه خدا برای او و همسرش در نظر داشت، بهترين بود.
…گلوريا، ظاهراً خانم موفقی بود و ثروت وُ شهرت دنيوی داشت. اما در وجودش جايی خالی بود که با اين چيزها پُر نمیشد. با اينکه به روانپزشک و پزشک رو آورد، ولی وضع او بهتر نشد و حتی زندگی زناشويیاش در حال متلاشی شدن بود. اما زمانی که زندگی خود را مانند قطعات خرد شدۀ شيشه ديد، از شخصی کمک طلبيد که برای هميشه او را نجات داد.
…آقای بْرَد، در زندگیاش، تلاش زيادی کرد و گامهای بلندی برداشت، اما پيوسته ناموفق بود. تا اينکه، قدم در مسيری نهاد که به پيروزی و سربلندی واقعی منتهی میشود.
…پال، در وزنه برداری، قهرمانی سرشناس شد و لقب “قویترين مرد جهان” را به خود اختصاص داد. در سال ۱۹۵۷ ميلادی، اسم او در کتاب رکوردهای جهانی گينِس ثبت شد. اما، او در درونش آرام و قرار نداشت تا اينکه رؤيايی را که خدا به او داده بود دنبال نمود و خادم عيسی مسيح گرديد.
…جان که مردی دانمارکی بود عاشق خانمی هلندی شد، اگرچه زبان يکديگر را نمیفهميدند! آنها ازدواج کردند و صاحب سه فرزند شدند، اما زندگی زناشويی موفقی نداشتند. زن، آنقدر ناراضی و آشفته خاطر بود که میخواست به زندگی خودش و فرزندانشان خاتمه بدهد! ولی در همان شرايط بد و نااميد کننده، اتفاق خاصی افتاد! شخصی با مرد خانواده صحبت کرد و خبر عجيبی را به او داد!
…آيا امکان دارد که از يک واقعۀ ناگوار و ناخوشايند، چيز خوبی بيرون آيد؟ اگر دست خدا وارد شود و انسان به او اعتماد کند، البته که امکان دارد. خدا از روی محبت و لطفش، از آنچه که در زندگی آقای جف، بد و منفی بنظر میرسيد، چيزهای خوب و زيبا بيرون آورد.
…استيو، در خانواده، پسر وسطی بود و با دو برادر ديگر خود، پيوسته از پدرشان کتک میخوردند. پدر مست میکرد و به طرز وحشيانهای پسرها را کتک میزد و آزار میداد. او در ١٣ سالگی، از خانه فرار کرد و حتی برای مدتی شبها در زير پل میخوابيد. تا اينکه او با پدری کاملاً خوب و آسمانی آشنا شد.
…