رادیو مژده

از بند رها شده | برندۀ واقعی

مُسلماً هر کسی دوست دارد برنده باشد از‌ جمله آقای دِيو که برای سالها، ورزش همه چيز او بود و جوايز زيادی هم دريافت کرد. اما او بخاطر تصميم‌های اشتباهی که گرفت، از ميدانهای ورزشی کنار کشيده شد. تا اينکه، دِيو وارد مسابقۀ ديگری می‌شود و بيشتر از هميشه ‌می‌کوشد که جايزه‌ای از ‌بين ‌نرفتنی را بدست آورد.

از بند رها شده | از فقر به ثروت معنوی – قسمت دوم

آقای فرِد، بعد از آنکه به مسيح ايمان آورد، زندگی‌اش عوض شد. او دیگر ميل نداشت که تحصیلاتش را در رشتۀ بازرگانی ادامه دهد، پس وارد دانشکدۀ کتاب‌مقدس شد. در این ضمن، با دختری باایمان آشنا شد و با او ازدواج کرد. فرِد، بعد از فارغ‌التحصیل شدن، شروع به خدمت خدا در مناطق محروم نمود و خیلی‌ها را به‌سوی نجاتِ روحانی هدایت کرد.

از بند رها شده | آشتی و مصالحه بعد از طلاق – قسمت دوم

اينروزها ازدواجهای مکرر موضوعی عادی بنظر می‌رسد، ولی نه در مورد زوج مورد نظر ما. آقا و خانم وايس، وقتی از هم طلاق گرفتند، تقريباً نوزده سال از ازدواجشان گذشته بود. اما بعد از طلاق، هيچکدام تا دوازده سال، ازدواج مجدد نداشتند. تا اينکه تصميمی گرفتند که باعث شفا و رفع گسستگی و شکستگی در خانوادۀ آنها گرديد.

یک شاهکار

این روزها اخبار زیادی از فروش فلان تابلوی نقاشی به قیمتی میلیونی می‌شنویم! هر یک از این آثار از نظر هنری، تاریخی، و یا مفهومی، دارای ارزشهای فراوانی هستند، اما ارقامی که برای این آثار پرداخت می‌شوند، گاه حیرت‌انگیزند.

یک بیماری روحانی

متأسفانه در برخوردهای متعددی که با ایمانداران در نقاط مختلف داشته‌ام، پی برده‌ام که ایشان اکثراً نگرش و دیدگاه درستی از کلام خدا در بارۀ حکومت‌های ممالک ندارند. ایشان از نحوۀ ادارۀ مملکت به‌دست رهبران آن گله و شکایت می‌کنند، و گاه حتی کار را تا آنجا پیش می‌برند که این حکومت‌ها را لعن و نفرین می‌کنند. این امر یک بیماری روحانی است. باید بگویم که چنین کاری صد در صد بر خلاف ارادۀ خدا است.

گندم در جنگل!

آیا تا به حال در جنگل بوده‌اید؟ هیچ‌وقت نمی‌توان در جنگل گندم کاشت و برداشت کرد. می‌دانید چرا؟ دلیلش این است که انبوه درختان اجازه نمی‌دهند نور خورشید بر کف جنگل بتابد.

گرفتارم!

این واژه را بسیار شنیده‌ایم. می‌گویند: “وقت ندارم! گرفتارم!”. این را از بسیاری شنیده‌ام که وقتی حرف از دعا کردن و مطالعۀ کتاب‌مقدس پیش می‌آید، بیان می‌کنند! بچه که بودم، خویشان و دوستانْ به پدرم گله و شکایت می‌کردند که چرا با آنان رفت و آمد نمی‌کند.