رادیو مژده

رستگاری در نام مسيحِ زنده

پدرِ آسمانی، از تو سپاسگزارم که مرا در حکمت و قدرت الهی‌خود، به‌گونه‌ای شگفت‌انگيز آفریده‌ای. از تو تشکر می‌کنم که راه آمرزش همۀ گناهانم، دریافت حیاتِ جاويدان و امتياز فرزند‌خواندگی در خانوادهٔ الهی‌ات را، در عیسی مسیحِ خداوند برايم مهیا نموده‌ای.

در جستجوی پناه‌گاهی امن

در دادسرا، کاری داشتم که با امین آشنا شدم. او ۱۹ سال بیشتر نداشت، اما چهره‌اش بیشتر از این‌ها نشون می‌داد. وقتی سرِ صحبت رو باهاش باز کردم، نگاهی به من کرد و گفت: “نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم که تو می‌تونی بهم کمک کنی!”. اشک در چشم‌هاش حلقه زده بود. با بغضی که در گلو داشت، زندگیش رو اين‌طور تعريف می‌کرد:

مهریه

لیسانسم رو که گرفتم، رفتم سربازی. چون نمی‌خواستم وقتم تلف بشه، شروع کردم در کنارش به شاگرد گرفتن و تعلیم نقاشی، یعنی رشتۀ خودم. ۷-‏۸ تا شاگرد داشتم که یکی‌شون اسمش نیوشا بود. البته بااستعداد نبود، ولی جسور و پُرکار بود.

“نمی‌توانم نَفَس بکشم!”

اخیراً، این جمله را در خبرها مکرراً شنیده‌ایم: “نمی‌توانم نفس بکشم!” این جمله را مردی سیاهپوست، به نام جورج فلوید، در واپسین لحظاتی که زیر فشار سنگین زانوی یک افسر پلیس در ایالات متحدۀ آمریکا، جان می‌سپرد، بیان کرد.