پخش زنده

این واژه را بسیار شنیده‌ایم. می‌گویند: "وقت ندارم! گرفتارم!". این را از بسیاری شنیده‌ام که وقتی حرف از دعا کردن و مطالعۀ کتاب‌مقدس پیش می‌آید، بیان می‌کنند! بچه که بودم، خویشان و دوستانْ به پدرم گله و شکایت می‌کردند که چرا با آنان رفت و آمد نمی‌کند.

می‌خواهم داستانی الهام‌بخش را با شما در میان بگذارم که به‌تازگی خوانده‌ام.

مدتی پیش از طریق اسکایپ، به دو نفر از کشوری دیگر، دربارۀ روحیات و رفتارهای شخص مسیحی تعلیم می‌دادم. برای این کار، از "خوشا به حال‌های" مسیح استفاده کردم که در انجیل متی ۵:‏۳-‏۱۲ آمده است.

امسال بعد از سال‌ها، اولین سالی است که کریسمس را بدون درخت و تزیینات قشنگ تجربه می‌کنیم. چند ماهی می‌شود که همۀ زندگی­ و خاطرات‌مان را گذاشته‌ایم و با چند تا چمدان از سَرِ ناچاری آمده‌ایم به کشوری دیگر.

اکنون در ایام کریسمس به‌سر می‌بریم، عیدی که به‌مناسبت میلاد مسیح برگزار می‌شود. من و بسیاری دیگر از هموطنانم، این عید را در غربت جشن می‌گیریم.

وقتی در این کشور غربی، به خیابانها و فروشگاهها نگاه می‌کنم، از تزئینات زیبا و اشیاء پرزرق و برقی که برای کریسمس آماده شده، لذت می‌برم.

دیروز داشتم به بوته‌هایی که در مقابل خانۀ کوچکم کاشته‌ام، نگاه می‌کردم.

يادم هست که پارسال، وقتی داشتم درخت کریسمس را تزیین می‌کردم، به خودم گفتم: "خدایا، سال دیگه کجا خواهم بود و در چه شرایطی تولد پسر تو را جشن خواهم گرفت؟".

در این دو هفتۀ اخیر، خبرهای ناگواری از نقاط مختلف جهان شنیدیم که حکایت از مصائب و بلاهای طبیعی داشت. وقتی چنین خبرهایی را می‌شنویم، ناخودآگاه از خود می‌پرسیم که "خدا کجاست؟

مدتی پیش، با شخصی اختلاف پیدا کردم و در دلم نسبت به او کدورتی پیش آمد. این کدورت تا به‌حدی پیش رفت که دلم می‌خواست این شخص وجود نداشته باشد. گویی می‌خواستم که او را لعنت کنم! اما ناگهان به یاد فرمایش یعقوب

روایت می‌کنند که روزی فردی به ملاقات پیکرتراشی می رود و به او سفارش ساخت اسبی از جنس مرمر را می‌دهد.

در کودکی، یادم نیست که چند ساله بودم، شاید ۵ یا ۶ ساله، روز اول عید نوروز، به‌همراه پدر و مادرم عازم دیدارِ بزرگان خانواده بودیم. از کنار دیوار حیاطی رد می‌شدیم که ناگهان عطر خوشبوی گل یاس خوشی خاصی به من داد. هنوز آن دیوار را به یاد دارم.

بالای صفحه