پخش زنده

من فیلم قدیمی و خاطره‌انگيز "بن‌هور" را بسیار دوست می‌دارم و از هفت سالگی تا به حال، شاید نزدیک به صد بار آن را نگاه کرده باشم! فیلم ماجرای اشراف‌زاده‌ای یهودی را بازگو می‌کند که در اثر اتهامی نادرست، به اسیری و بیگاری در نقاطی دور برده می‌شود، و مادر و خواهرش نیز در سیاهچال‌ها زندانی می‌شوند.

آنانی که مانند من، سنی از ایشان می‌گذرد، سریال تلویزیونی "دایی‌جان ناپلئون" را به‌خاطر دارند! من این سریال را در آن دوره ندیدم، بلکه چند سال پیش آنرا ديدم. گرچه این سریالی ارزنده بود، ولی از آن نوع فیلم‌هایی نبود که برایم آموزنده باشد.

مردی، سرِ رانندۀ تاکسی داد می‌زد چون از طرز رانندگی‌اش شکايت داشت؛ زنی، با همسایه‌اش جروبحث می‌کرد چون از سروصدای زیاد آنها دلخور بود؛ جوانی، با عصبانيت با کسی که آن طرف خط تلفن بود حرف می‌زد چون هنوز قرضش را پس نداده بود؛ شوهری، بدون خداحافظی درِ خانه‌شان را می‌بست و می‌رفت، چون از دست همسرش عصبانی بود . . .

امروز صبح، کمی زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. با خودم گفتم تا صبحانه آماده شود، کتاب‌مقدس را بردارم و در سکوت، هم کلام خدا را بخوانم و هم در حضور خداوند قدری دعا کنم. ناگهان بی‌اختیار آی‌پَدَم را نیز برداشتم تا ببینم چند درصد شارژ دارد.

گونه‌ای از ماهیان در آبهای شیرین هست که رنگهای شگفت‌انگیزی دارند. در یک فیلم مستند در زیر دریا و لابه‌لای صخره‌های مرجانی، از این موجودات زیبا فیلمبرداری شده بود.

روایت می‌کنند که در دوران جنگ جهانی، در کشور فرانسه، دو دوست، جسد همرزم‌شان را برای خاکسپاری به کلیسایی می‌برند. آنها از کشیش درخواست می‌کنند تا جسد دوستشان را در قبرستان آنجا به خاک بسپارند. کشیش از آنها می‌پرسد که آیا دوست آنان کاتولیک بوده؟ آن دو اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. کشیش با ابراز تأسف، به آنها می‌گوید بر اساس قوانین کلیسا نمی‌تواند اجازه دهد او را در قبرستان کلیسا دفن کنند.

قرار بود امروز در کلیسا جشن یک سالگی کلاس جوانان را با هم برگزار کنيم. دختران و پسران جوانی حضور داشتند که وقتی به آنها فکر می‌کردم، می‌دیدم چقدر نسبت به یک سال گذشته، رشد کرده‌اند و چقدر در ایمانشان بالغ‌تر شده‌اند.

هفتۀ گذشته، در جلسۀ خانگی مسيحی‌ای که داشتیم، به آن فرمایش مسیح اشاره گرديد که فرمود: "آیا دو گنجشک را به یک پول سیاه نمی‌فروشند؟ با این همه، حتی یک گنجشک نیز بدون اجازۀ پدر شما به زمین نمی‌افتد." (انجیل متی ۱۰: ‏۲۹).

مدتی پیش، در حالی که از افسردگی عذاب می‌کشیدم و آرزو می‌کردم که کاش نبودم، ناگهان به یاد آیاتی افتادم که برایم بسیار عزیز هستند. پولس به مسیحیان شهر افـَسُس، واقع در غرب ترکیۀ امروزی، می‌فرماید که برایشان دعا می‌کند تا چشمان دلشان روشن شود، . . . و از قدرت بی‌نهایت عظیم خدا نسبت به ما که ایمان داریم، آگاه شوند.

مدتی پیش سالگرد ازدواج‌مان بود. بیاد روزی افتادم که در کلیسا به اتفاق همسرم شعری خواندیم در وصفِ "یکی شدن".

این روزها، در خبرها می‌شنویم که چطور مردم در بعضی از کشورها خواستار تغییر حکومت خود هستند و در این راستا، دست به شورش و جنگ می‌زنند، و چطور رئیس مملکت‌شان با توسل به زور و کشتار، می‌کوشد خواستۀ مردم را سرکوب کند. این مرا به یاد ورود شاهانۀ عیسی به اورشلیم می‌اندازد، به یاد روزی که به "یکشنبۀ نخل" معروف است.

سالها پیش در مؤسسه‌ای کار می‌کردم که عدۀ زیادی در آن مشغول به کار بودند. در آشپزخانه، در قسمت ظرفشویی، نوشته‌ای به دیوار چسبانده بودند که از افراد می‌خواست لیوانهای چای خود را شخصاً بشویند و آن را در ظرفشویی نگذارند تا دیگران آن را بشویند.

بالای صفحه