پخش زنده

من از کودکی، به تاریخ علاقه‌ای بسیار داشته‌ام. حتی وقتی به مطالعۀ الهیات مسیحی پرداختم، آن جنبه که بیشتر توجه‌ام را جلب می‌کرد و می‌کند، تاریخ کلیسا و نیز تاریخ تحول عقاید مسیحیت بوده است. وقتی در این زمینه مطالعه می‌کنم، می‌بینم که چگونه اعتقادات و تعالیم مسیحیتِ اولیه و منطبق با کتاب‌مقدس، شاخ و برگ یافته، و گاه حتی از مسیر درست منحرف شده است. از این رو، پولس رسول، به شاگرد و همکار جوان خود، تیموتائوس، می‌فرماید: "امّا روح، آشکارا می‌گوید که در زمانهای آخر، برخی از ایمان رویگردان شده، از ارواح گمراه‌کننده و تعالیم شياطين پیروی خواهند کرد." (اول تیموتائوس ۴:‏ ۱). بنابراین، به شاگرد و همکار دیگر خود، تیتوس، می‌فرماید: "امّا تو از آنچه مطابق با تعلیم صحیح است، سخن بگو." (تیتوس ۲: ۱).

وقتی شبها، پیش از رفتن به بستر خواب، اخبار را در اینترنت می‌خوانم، دچار غم و اندوه می‌شوم. کشور سوریه تقریباً تماماً ویران شده، صدها هزار نفر از مردمش کشته شده‌اند و میلیون‌ها نفر آواره گردیده‌اند. بسیاری از مردم دنیا می‌پرسند که اگر خدا مهربان است، پس چرا اجازه می‌دهد چنین فجایعی رخ دهد؟

سؤال می‌شود که آیا در مسیحیت، قربانی کردن وجود دارد؟ من این سؤال را خیلی ‌دوست دارم و پاسخ من مثبت است! بله، ما قربانی داریم، اما نه قربانی حيوانات بلکه قربانی از نوعی دیگر.

مرد بسیار محترم و نیکوکاری را می‌شناسم که همسرش ایماندار بسیار متعهدی است و خودش شغلی بسیار پُردرآمد دارد. او و همسرش سالهای مدیدی است که در گردهم آيیهای مسيحی شرکت می‌کنند و با تعاليم کتابمقدس آشنايی دارند. اما این مرد هنوز تعمید آب نگرفته است.

من فیلم قدیمی و خاطره‌انگيز "بن‌هور" را بسیار دوست می‌دارم و از هفت سالگی تا به حال، شاید نزدیک به صد بار آن را نگاه کرده باشم! فیلم ماجرای اشراف‌زاده‌ای یهودی را بازگو می‌کند که در اثر اتهامی نادرست، به اسیری و بیگاری در نقاطی دور برده می‌شود، و مادر و خواهرش نیز در سیاهچال‌ها زندانی می‌شوند.

آنانی که مانند من، سنی از ایشان می‌گذرد، سریال تلویزیونی "دایی‌جان ناپلئون" را به‌خاطر دارند! من این سریال را در آن دوره ندیدم، بلکه چند سال پیش آنرا ديدم. گرچه این سریالی ارزنده بود، ولی از آن نوع فیلم‌هایی نبود که برایم آموزنده باشد.

مردی، سرِ رانندۀ تاکسی داد می‌زد چون از طرز رانندگی‌اش شکايت داشت؛ زنی، با همسایه‌اش جروبحث می‌کرد چون از سروصدای زیاد آنها دلخور بود؛ جوانی، با عصبانيت با کسی که آن طرف خط تلفن بود حرف می‌زد چون هنوز قرضش را پس نداده بود؛ شوهری، بدون خداحافظی درِ خانه‌شان را می‌بست و می‌رفت، چون از دست همسرش عصبانی بود . . .

امروز صبح، کمی زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. با خودم گفتم تا صبحانه آماده شود، کتاب‌مقدس را بردارم و در سکوت، هم کلام خدا را بخوانم و هم در حضور خداوند قدری دعا کنم. ناگهان بی‌اختیار آی‌پَدَم را نیز برداشتم تا ببینم چند درصد شارژ دارد.

گونه‌ای از ماهیان در آبهای شیرین هست که رنگهای شگفت‌انگیزی دارند. در یک فیلم مستند در زیر دریا و لابه‌لای صخره‌های مرجانی، از این موجودات زیبا فیلمبرداری شده بود.

روایت می‌کنند که در دوران جنگ جهانی، در کشور فرانسه، دو دوست، جسد همرزم‌شان را برای خاکسپاری به کلیسایی می‌برند. آنها از کشیش درخواست می‌کنند تا جسد دوستشان را در قبرستان آنجا به خاک بسپارند. کشیش از آنها می‌پرسد که آیا دوست آنان کاتولیک بوده؟ آن دو اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. کشیش با ابراز تأسف، به آنها می‌گوید بر اساس قوانین کلیسا نمی‌تواند اجازه دهد او را در قبرستان کلیسا دفن کنند.

قرار بود امروز در کلیسا جشن یک سالگی کلاس جوانان را با هم برگزار کنيم. دختران و پسران جوانی حضور داشتند که وقتی به آنها فکر می‌کردم، می‌دیدم چقدر نسبت به یک سال گذشته، رشد کرده‌اند و چقدر در ایمانشان بالغ‌تر شده‌اند.

هفتۀ گذشته، در جلسۀ خانگی مسيحی‌ای که داشتیم، به آن فرمایش مسیح اشاره گرديد که فرمود: "آیا دو گنجشک را به یک پول سیاه نمی‌فروشند؟ با این همه، حتی یک گنجشک نیز بدون اجازۀ پدر شما به زمین نمی‌افتد." (انجیل متی ۱۰: ‏۲۹).

بالای صفحه