پیام جمعۀ صليب
مدتی پیش و بر حسب تصادف، چند کلیپ در “یوتیوب” دیدم در خصوص شیوهای که حکومت روم برای اعدام مجرمین سیاسی بهکار میبُرد. براستی که این شیوه، بسیار هولناک بود.
…
مدتی پیش و بر حسب تصادف، چند کلیپ در “یوتیوب” دیدم در خصوص شیوهای که حکومت روم برای اعدام مجرمین سیاسی بهکار میبُرد. براستی که این شیوه، بسیار هولناک بود.
…
در طول سالها تماس با افراد مختلف، با این سؤال روبرو شدهام: “خدا برای بخشیدنِ گناهانِ بشر، چه نیازی داشت که پسر خود را به جهان بفرستد، همان پسری که با او همذات است، تا سرانجام، با مرگی شرمآور بر صلیب کشته شود تا گناهان بشر را کفاره کند؟ …
خوب بهیاد دارم که ۹ ساله بودم و در روز جمعهای که سالگرد مصلوب شدن مسیح بود، هوا ابری شد و باران بارید. در فیلمها دیده بودم که در آن روز، توفان و زمینلرزهای سهمگین واقع شد و باران شدیدی بارید.
…
در دوران کودکی، هر بار که عبارت “عید پاک” به گوشم میخورد، احساس زیبایی به من دست میداد. کلمۀ “پاک”، پاکیزگی و تمیزی را به یادم میآورد و ناخودآگاه احساس میکردم در آن روزها، همه چیز پاکیزه میشود.
…
چند سال پیش، یکی از خادمین خداوند سرودی سرایید که هر بار آن را میشنوم، بدنم به لرزه در میآید و اشک در چشمانم جمع میشود.
…
بچه که بودم، در محلهمان میوهفروشی داشتيم که سر کوچه بساطش را پهن میکرد و میوه و سبزیجات میفروخت.
…
شاید شما نیز این تجربه را داشتهاید که بعضی از آیات برایتان از ارزش و مفهوم خاصی برخوردارند. برای من که چنین است.
…
این روزها، در خبرها میشنویم که چطور مردم در بعضی از کشورها خواستار تغییر حکومت خود هستند و در این راستا، دست به شورش و جنگ میزنند، و چطور رئیس مملکتشان با توسل به زور و کشتار، میکوشد خواستۀ مردم را سرکوب کند. این مرا به یاد ورود شاهانۀ عیسی به اورشلیم میاندازد، به یاد روزی که به “یکشنبۀ نخل” معروف است.
…
بوی عود. گل بیدمشک. شیرینی نخودچی. خانهای تمیز. اینها اولین تصویرهایی است که از کودکیام از نوروز در حافظهام ثبت شده است. منزلمان را که حسابی خانهتکانی میشد دوست داشتم.
…
بچه که بودیم، پدر و مادرمان به هر قیمتی که بود، برای ما لباس و کفش نو میخریدند! روز اول عید، با خوشحالی و هیجان، لباسها را میپوشیدیم و منتظر مهمانها میماندیم یا به دید و بازدید خویشان بزرگتر میرفتیم. چه کیفی داشت که آن لباسهای نو را میپوشیدیم! انگار همۀ مردم کار و کاسبیشان را کنار میگذاشتند و به لباسهای ما نگاه میکردند! چه دنیایی!
…