پخش زنده

دیشب برنامه‌ای را تماشا می‌کردم که در آن از یک طراح و دکوراتور، دعوت ­شد تا فضای داخلی آپارتمانی کوچک را به بهترین شکل ممکن دکور کند. در انتهای برنامه، صاحبخانه با وارد شدن به خانه‌اش و دیدن تغییرات عمده‌ای که توسط این دکوراتور در همان فضای کوچک قبلی انجام شده بود، دچار حیرت و شگفتی ­گردید. او نمی‌توانست باور ­کند که فضای کوچک و کسل‌کنندۀ خانه‌اش می‌تواند با مهارت و تخصص این دکوراتور، تا به این حد دلنشین و خوشایند شود.

حدود سه هزار سال پیش، وقتی حضرت سلیمان در مقام پادشاه قوم اسرائیل، معبد عظیم و پرشکوه اورشلیم را که بنا کرده بود، افتتاح می‌کرد، با دعایی صمیمانه از خدا خواست تا او کسانی را که از این معبد به‌سويش دعا می‌کنند، اجابت فرماید.

خبر جالبی که این روزها می‌خواندم، مربوط می‌شود به یک سرباز آمریکایی که در جنگ عراق، دو پا و دو دست خود را از دست داده، ولی به‌تازگی صاحب دو دست شده است، بله،

يکی از دانشمندان برجستۀ الهيات، جملۀ مشهوری دارد با این مضمون:

فیلم مستندی می‌دیدم دربارۀ دروکارانِ گندم در مزارع غرب. آنها با استفاده از برترین تکنولوژی‌های کشاورزی، کار خود را انجام می‌دادند.

تازه از سفر برگشته‌ام. با کسانی ملاقات داشتم که درد تنهایی داشتند. اگرچه افراد بسیاری دُور و برشان بودند، اما با این حال، احساس تنهایی می‌کردند.

در میان دوستانم، خانم جوانی را می‌شناسم که چند ماه پیش از نامزد خود جدا شد. آن مرد در اوائل برای او مزاحمت ایجاد می‌کرد، به‌طوری که پای پلیس به میان آمد. این خانم اکنون شب و روز در ترس به‌سر می‌برد که مبادا آن آقا درصدد انتقام برآید و او را به قتل برساند. به همین علت، زندگی او کاملاً مختل شده و قادر نیست وظایف شغلی و خانگی خود را انجام دهد. من خیلی سعی کردم که او را تشویق کنم که به خدا توکل کند و آیندۀ خود را به او بسپارد.

دیروز، داستانی می‌خواندم. می‌گفت، پیرمردی که ديد چشمانش ضعيف بود، زیر نور چراغ خیابان، به‌دنبال چیزی می‌گشت. دو جوان از آنجا رد می‌شدند. پیرمرد را دیدند، به‌سراغش رفتند و از او پرسیدند:

دوستی دارم بسیار مؤمن و پایبند به ایمان مسيحی. می‌دانم که نهایت سعی خود را می‌کند تا از احکام مسیح پیروی کند. چند روز پیش، پیش من درد دل می‌کرد و می‌گفت که گاه پیروی از تک تک احکام مسیح برایش بسیار دشوار می‌شود.

دیروز حالم بسیار بد بود. تنهایی خیلی بر من فشار آورده بود و شدیداً به چیزی نیاز داشتم که مرا از اندوهم بیرون بیاورد و اندکی شاد کند.

 از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم، زمین یکباره رنگ سبز به‌خود گرفته و جوانه‌های نازک و براق از سرشاخه‌های درختان بیرون زده‌اند. انگار نه انگار که همین دیروز، زمین، خشک و یخ‌زده بود و درختان به‌سان مرده‌ای در میان هوای مه‌آلود، در زیر برف قد خم کرده بودند.

چند روز پیش، بسیار اتفاقی، کارتون زیبای "دخترک کبریت‌فروش" را دیدیم.

بالای صفحه