پخش زنده

آن شبِ دردناک را خوب بياد دارم. همۀ امیدهایم را در دنیا از دست داده بودم. احساس می‌کردم که دیگر سعادتی برایم در این دنیا باقی نمانده است. خود را در بدبختی کامل می‌دیدم. از قضا داشتم فصل چهارم انجیل یوحنا را می‌خواندم، آنجا که مسیح به آن زن سامری فرمود: "اما هر که از آن آب که من به او دهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد،" (یوحنا ۴:‏۱۴). من در دل خود فریاد زدم: ولی خداوندا، من هنوز تشنه‌ام!

بچه که بودیم، پدر و مادرمان به هر قیمتی که بود، برای ما لباس و کفش نو می‌خریدند! روز اول عید، با خوشحالی و هیجان، لباس‌ها را می‌پوشیدیم و منتظر مهمان‌ها می‌ماندیم یا به دید و بازدید خویشان بزرگتر می‌رفتیم. چه کیفی داشت که آن لباس‌های نو را می‌پوشیدیم! انگار همۀ مردم کار و کاسبی‌شان را کنار می‌گذاشتند و به لباس‌های ما نگاه می‌کردند! چه دنیایی!

این روزها برای من و بسیاری از هموطنانم، خبر داغ چیزی نیست جز آنچه که مرتباً می‌شنویم، یعنی افزایش شدید قیمت ارز!

این روزها، از فشارها و بلاتکلیفی‌های خاصی عبور می‌کردم.

دیشب دوستی از فقر و تنگدستی دوران کودکی خود برایم صحبت می‌کرد. می‌گفت که بسیاری از اوقات، هیچ چیز برای خوردن نداشتند. بعد، بازگو کرد که چطور در محله‌شان، بعضی از مادران، به‌خاطر فقر مطلق، اقدام به خودسوزی کردند. از شنیدن این خاطرات، بسیار غصه‌دار شدم و به یاد شرایط سخت دوران کودکی و نوجوانی خودم افتادم.

اخيراً با دوستانی که به‌تازگی با آنها آشنا شده بودیم، به یک سفر تفریحی یک روزه رفتیم. در این جمع، افرادی بودند که هر کدام وقتی صحبت می‌کردند، از لهجه‌شان می‌توان حدس زد که متعلق به کدام منطقۀ ايران هستند. بعضی‌ها اهل جنوب بودند، بعضی‌ها اهل شمال. برخی حتی رنگ پوست یا چهره‌شان نشان می‌داد که از کجای ايران هستند.

وقتی در سنین نوجوانی شروع به شرکت در جلسات کلیسایی کردم و به مسیح ایمان آوردم، بسیار شاد بودم که "فرزند خدا" شده‌ام (يوحنا ۱: ۱۲). مدتی بعد که کلام خدا را دقیق‌تر خواندم، شادی‌ام افزون شد، چرا که پی بردم نه فقط "فرزند خدا" هستم، بلکه "هم‌ارث با مسیح" (رومیان ۸: ‏۱۷) و نیز کاهن برای خدا (مکاشفه ۱: ۶).

اخيراً در اخبار شنیدم که رهبران کشورهای اروپایی، به‌مناسبت صدمین سالگرد آغاز جنگ جهانی اول، مراسم خاصی برگزار کردند.

چند روز پیش، با چند نفر از دوستان به یک پارک جنگلی بسیار زیبا رفتیم. همانطور که درون جنگل راه می‌رفتیم، از خاطرات و مسایل مختلف با هم صحبت می‌کردیم، می‌خندیدیم و سر به­ سر هم می‌گذاشتیم.

کتابی که در حال خواندنش هستم، پر از شهادت مردان و زنانی است که با شنیدن صدای خدا و دريافت هدایت از او، گامهای بزرگی برداشته‌اند. شاید بسیاری از خود می‌پرسند که مگر می‌شود صدای خدا را شنید!

در طول سالهایی که مبتلا به افسردگی بودم، هرگاه دوستان و آشنایان جویای حالم می‌شدند، صادقانه می‌گفتم که کسالت دارم و حالم خوب نیست.

گاه در بعضی از موعظه‌ها و پیامهای مسیحی می‌شنوم که می‌گویند اگر به مسیح ایمان بیاوریم، همۀ نیازهایمان برطرف می‌شود و حتی هر بيماری‌ و درد و رنجی نيز از بين می‌رود! اما برای من، یک فرمایش پولس رسول بسیار مهم و تکان‌دهنده است. می‌فرماید: "می‌خواهم مسیح و نیروی رستاخیزش را بشناسم و در رنجهای او سهیم شده، با مرگش همشکل گردم، تا به هر طریق که شده به رستاخیز از مردگان نایل شوم." (رساله به فیلیپیان ۳: ‌‏۱۰-‏۱۱).

بالای صفحه