پخش زنده

اخبار روز را که می‌خوانم، مشاهده می‌کنم که چگونه رهبران ممالک به قدرت می‌رسند و بعد از مدتی سقوط می‌کنند. ما ایرانیان در تاریخ مملکت خود، همواره شاهد این ماجرا بوده‌ایم. درست زمانی که رئیس مملکتی به اوج قدرت می‌رسد، گویی سقوط او شروع می‌شود.

چند روز پیش، شنیدیم که تیم والیبال ایران بر تیم ایتالیا، با نتیجه‌ای چشمگیر، پیروز شد. فکر می‌کنم تک‌تک مردم ایران از این پیروزی شاد شدند.

من از کودکی، علاقۀ خاصی به تاریخ داشته‌ام. با اینکه از وطنم بیرون آمده‌ام، اما کتاب تاریخ کلاس پنجم دبستان را با خود آورده‌ام و هنوز برایم جالب است، خصوصاً اینکه نقاشی‌های رنگی و بسیار زیبایی از تاریخ مملکت ما دارد.

يک شخص مسيحی می‌گفت: "یکشنبۀ گذشته، وقتی در کلیسا سرود پرستشی‌ می‌خواندم، فکر می‌کردم که چقدر راحت است که من سرود پرستشی‌ را با بی‌فکری و بدون تعمق بر مفهومِ کلامش بخوانم! منظورم این است که سرود را فقط بخوانم، بدون اینکه به کلمات آن عمیقاً بیندیشم و حقیقتاً بر طبق مفهوم آن زندگی کنم!

در روزهای اخیر، خبر درگذشت خوانندۀ مشهور آمریکایی، خانم ویتنی هيوستن، همۀ دوستداران او را شگفت‌زده و اندوهگین کرد.

آیا تا به حال دقت کرده‌ايد که وقتی به جشن تولد کسی دعوت می‌شويم، آنچه در مرکز توجه ما قرار می‌گیرد، بیشتر دیدار دوستان و خوش بودن با ایشان، رقص و پایکوبی و نیز خوردن خوراکيهای لذیذ است. گویی خود شخصی که تولدش را جشن می‌گیریم، از یاد می‌بریم و فراموش می‌کنیم که هدف از تجمع ما، شادی کردن از این واقعیت است که دوستی همچون او در چنین روزی متولد شده و ما از رفاقت با او لذت می‌بریم!

امروز در ایستگاه اتوبوس شاهد صحنۀ مشاجرۀ پدر و پسری بودم. ظاهراً پسر داشت توضيحاتی به پدرش می‌داد که ناگهان خشم پدر افروخته شد و با عصبانيت سیلی محکمی به پسرش زد.

خانوادۀ همسرم به ما پيشنهاد كردند که به‌منظور ديدار يکديگر و گردش و استراحت، همگی به کشوری ديگر برويم و در آنجا با هم در هتلی ساحلی و زیبا اقامت نماییم.

امروز مقاله‌ای می‌خواندم دربارۀ دختری جوان از خانواده‌ای مرفه که والدینش هيچگاه چیزی از او دریغ نداشته بودند. وقتی هم که در دانشگاه قبول شد، دیگر خود را در اوج می‌دید.

چند روز پیش، ایمیلی از یکی از دوستان جوانم دریافت کردم که از قضا هم‌ولایتی من هم هست، یعنی آذربایجانی! او بعد از تحقیقات و موشکافی‌های بسیار دقیق، به مسیح ایمان آورد. اما اکنون با مشکلات عدیده‌ای دست به گریبان است؛ بزرگترین مشکلش بیکاری است.

در کشور عزیز ما ايران، در منطقه‌ای از آذربایجان، زمین‌لرزۀ شديدی واقع شد. صدها تن جان باختند، هزاران نفر مجروح شدند، بسیاری در سوگ عزیزان خود داغدار و مصيبت‌زده گردیدند، و بسیاری نیز خانه و کاشانۀ خود را از دست دادند.

اخيراً فیلمی دیدم که داستان آن واقعی بود. قهرمان فیلم، نویسنده‌ای بود که ناگهان دچار بیماری نادری گردید و تمام بدنش به جز چشمانش، فلج شد. اما همین مرد تصمیم گرفت با کمک پرستارش، کتابی بنویسد و البته اين کار بسيار سخت و طاقت‌فرسا بود.

بالای صفحه