نوروز
بوی عود. گل بیدمشک. شیرینی نخودچی. خانهای تمیز. اینها اولین تصویرهایی است که از کودکیام از نوروز در حافظهام ثبت شده است. منزلمان را که حسابی خانهتکانی میشد دوست داشتم.
…
بوی عود. گل بیدمشک. شیرینی نخودچی. خانهای تمیز. اینها اولین تصویرهایی است که از کودکیام از نوروز در حافظهام ثبت شده است. منزلمان را که حسابی خانهتکانی میشد دوست داشتم.
…
بچه که بودیم، پدر و مادرمان به هر قیمتی که بود، برای ما لباس و کفش نو میخریدند! روز اول عید، با خوشحالی و هیجان، لباسها را میپوشیدیم و منتظر مهمانها میماندیم یا به دید و بازدید خویشان بزرگتر میرفتیم. چه کیفی داشت که آن لباسهای نو را میپوشیدیم! انگار همۀ مردم کار و کاسبیشان را کنار میگذاشتند و به لباسهای ما نگاه میکردند! چه دنیایی!
…
نوروز نزدیک است و مردم در تکاپوی تدارک مقدمات آن هستند. خیابانها شلوغ است و مردم برای خرید شب عید، به کوچه و بازار آمدهاند. بوی بهار به مشام میرسد.
…
اين روزها، فرارسيدن بهار و “نوروز” را جشن میگيريم. نوروز و سال نو، زمانی است که ما بيش از هر وقت ديگری در انتظار آغازهای جديد هستيم، در انتظار چيزهایی که خستگی و يکنواختی نداشته باشد، فرصتهای تازه و نویی که بتواند شادی و هيجان به زندگی يکنواخت ما بياورد و يا تجربياتی که بشود در آن از سرنو آغاز نمود، بدون اينکه اشتباهات گذشته را انجام داد.
…
من با اینکه مسیحی هستم و سالها است که در خارج از ايران زندگی میکنم، اما بهعنوان يک ايرانی، عید نوروز برایم آغازگر سال نو است.
…
من “نوروز” را خيلی دوست دارم، گرچه سالهایی طولانی است که در خارج از ایران زندگی کردهام. هر سال، در چنین روزهایی، به یاد سالهای اولیۀ زندگی ام میافتم. به یادِ آن پیادهروِ خیابانی که در آن حرکت میکردیم و پدرم دستم را گرفته بود. خوب به خاطر دارم آن شاخههای گل یاس را، با آن رایحۀ عجيبشان، که از دیوار حیاط یکی از خانهها به بیرون خزیده بود. در آن دوره، نوروز برایم جذابيت خاصی داشت.
…
وقتی کودکی بیش نبودم، در تهران نه آلودگی هوا وجود داشت و نه اینهمه ماشین. هوا تمیز بود و شهر آرام، بهخصوص در ایام نوروز. بهخاطر دارم که در روز اول عید، دست در دست پدر عزیزم، به دید و بازدید بزرگترهای فامیل میرفتیم.
…
در کودکی، یادم نیست که چند ساله بودم، شاید ۵ یا ۶ ساله، روز اول عید نوروز، بههمراه پدر و مادرم عازم دیدارِ بزرگان خانواده بودیم. از کنار دیوار حیاطی رد میشدیم که ناگهان عطر خوشبوی گل یاس خوشی خاصی به من داد. هنوز آن دیوار را به یاد دارم.
…
بار ديگر، نوروز فرامیرسد و خانهتکانیها شروع شده است! هنوز بهیاد دارم که مادرم چگونه خانه را زیر و رو میکرد و همه جا را تمیز مینمود و گاه نیز خانه را رنگ میکردیم.
…
یادم هست وقتی جوان بودم، برادرم برای ادامۀ تحصیل به اروپا رفت. تمام لحظات آن خداحافظی را بعد از سی و چند سال هنوز به یاد دارم. چقدر برایم دردناک و رنجآور بود! این مرا به یاد آخرین دیدار جسمانی مسیح با شاگردانش میاندازد.
…